کشوری با این همه افتخارات
تبلیغات
- آپم بدو بیا.....

راستی نظر یادت نره

به یکی از شعب اخذ رای رفته بودم
گفتم: می خواهم رای بدهم
گفت: شناسنامه و کارت ملی؟ البته شناسنامه هم باشه کافیه
گفتم: چه عجب ! این اولین باریه که میتونم با یه شناسنامه کارمو راه بندازم
گفت: چطور مگه؟
گفتم: چند مدت پیش برای اخذ وام به یکی از شعبه ها رفته بودم
شناسنامه، کپی پشت و رو، کارت ملی، کپی از همه زوایا ، چند تا ضامن معتبر درجه یک و
... اونم تو نوبت و انتظار چندین ماهه
گفتم: چرا اینجا از این خبرا نیست!؟ راستی برای رای دادن به ضامن نیاز
ندارید!؟
گفت: گفتم که فقط شناسنامه کافیه!!
تو دلم گفتم: برای اخذ رای مردم با یک شناسنامه کارتو راه میندازن تازه چندین نوبت هم وقت رای گیری تمدید میشه. اما نوبت به من که میرسه! انگار قضیه فرق میکنه.

وقتی دلم آکنده از ظلم میشه. به یه پرنده نگاه می کنم. آخه اونا آزارشون به هیچکی نمیرسه.
وفتی دلم از خیلی ها میگیره. به یه جاده نگاه میکنم. آخه جاده منو از اونا دور میکنه.
وقتی دلم لگد کوب میشه. به ابرهای بالای سرم نگاه میکنم. اخه اونا خیلی نرم و لطیفن.
وقتی دلم از بی وفایی ها میگیره. به بارون نگاه می کنم. اخه اون هر سال به موقع میاد.
وقتی دلم واسه خدا تنگ میشه. به خودم نگاه می کنم. و یه صدایی همیشه میاد که الیس الله بکاف عبده
در سالگرد پیروزی انقلاب در فضای سایبر، سرعت اینترنت به شدت افت پیدا میکند (دلیلش واضح است)، سایت هایی که نمی دانم به چه کار خلافی مشغول بوده اند فیلتر میشوند و دست مردم از هر ایمیلی (یاهو ، جی میل و الی ماشالله...) کوتاه میشود. باید حض کنیم از این همه استقلال. آزادی. جمهوری اسلامی. من که دارم نهایت کیف و حالمو میکنم شما چطور !!!!؟

پـی نوشتــــــــــــــــــــــــــــ...
ما که مشکلی با اصل نظام جمهوری اسلامی نداریم اما .... از بعضی چیزا... خیلی متاسفم

دلمان پوسید در این قفس.
اطراف شما را نمیدانم. اما من هر جا می نگرم سیم و خار است.
به من گفته اند که تو آزادی. حال آنکه می بینم پرستوها فوج فوج از روی سرم می گذرند .
شما را نمیدانم.
اما من اینجا زندانیم.

پرنده ای را دیدم که قفسش تنگ و دلگیر بود. همش از آزادی می خواند. از
دشت پر از شقایق و از کوهساران خرم. از سرزمینی می خواند که انتهایش گل سرخی بود و
مردمانش ازاد تر از گلزارها. دلش در قفسی که انسان ها برایش ساخته بودند میگرفت.
آخر نمیدانست به چه جرمی در زندان است.
اما افسوس که صاحب آن خیال میکرد از سر لطف و شادمانی است که بلبل
میخواند. اما می دانم! میدانم به چه گناهی در بند شدی! اگر صدایت مثل جغدی و سرشتت
مانند کرکسی بود شاید سرنوشتت این چنین نمی شد. آری گناه عاشقان این است.
ای بلبل به تو میگویم که من هم با تو هم قفسم. بگذار گناه ما این
باشد.